تبليغاتX
کجایید مردان بی ادعا ؟!
و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله اموات بل هم احياء عند ربهم يرزقون
 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان !

این کلبه کوچک به دلایلی بسته می شود! از تمامی دوستان طلب بخشش و دعا دارم !

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 3:57  توسط بی پلاک  | 

 

بسم رب الزهرا ُ ام الشهدا

 

سراپا گوش بودم ! با بغض تعریف می کرد :

 

زمان جنگ ، یه پسر از این لات هایی که از چند متریش داد می زد

چه جور آدمیه ، آمده بود جبهه ! با زور می خواست که یه کاری انجام بده !

جبهه آمدنش هم با زور و قلدری بود ! بلاخره بعد از کی دعوا و جدل قرار

شد راننده باشه ! بعد یه مدت قلدر بازی ها و زورگویی هاش تبدیل

شده بود به یه سکوت ! توی چشماش یه غم عجیبی دیده میشد که دلیلش

رو نمی دونستم ! بعد از چند ماه یه روز که تو ماشین نشسته بودیم

با بغض گفت : (( آقا سید یعنی خدا ما رو می بخشه ؟ )) با خنده بهش گفتم:

 (( چیه نکنه هوس شهید شدن کردی )) ! نزدیک بود بزنه زیر گریه ،

گفت :(( آقا سید ، دیگه حتی اگرم خدا ببخشه دوست ندارم شهید بشم !))

گفتم : (( چرا ؟)) با شرمندگی گفت : (( سینه ام پر از جهالته ! پر از خاک کوبی !

می ترسم اگر شهید بشم مردم با دیدن سینه ام بگن این بود شهید ؟

می ترسم حرمت شهید و شهدا از بین بره ! )) با تعجب نگاهش کردم !

نه این دیگه پسر قلدر چند ماه پیش نبود ! خیلی تغییر کرده بود !

 اما اون روز فقط تونستم بهش یه دلداری مختصر بدم اما از اون به بعد

معنی غم توی چشماش رو فهمیده بودم ! چند روز بعدش ، با هم سوار

ماشین بودیم که یه دفعه یه خمپاره زدن و ترکش دقیقا به سینه اش خورد !

حتی نمی تونستم از جام تکون بخورم،  فقط بهش نگاه می کردم ! ترکش

 انگار اومده بود که یه عمر شرمندگی اش رو پاک کنه ! اومده بود که ثابت

کنه خدا نمی زاره غم توی دل شهدا باشه ! انگار اومده بود ثابت کنه که

خدا عاشق شهداست ! انگار اومده بود ثابت کنه خوب بودن به 8 سال

حضور توی جنگ نیست ! اومده بود ثابت کنه فقط یک لحظه خدایی شدن

می ارزه به یه عمر عبادت ! و من ...

دیگر گریه مجال بیشتر بهش نداد ! فقط حق حق گریه و اشک هایش بود

که با من حرف می زد و ادامه می داد : و منی که  سال ها بود توی جبهه

 بودم و بعدش تا آخر جبهه ماندم تمام وجودم از توبه ی اون جوون و بدیه

خودم سوخت ! که اون چه زود خدایی شد و من هنوز اندر خم یک کوچه ام ...

 

                                                *   *   *

 

پی نوشت ۱ : امروز فقط می خواهند ثابت کنند که شهدا مثل بقیه نبودند ، اون ها

 از اول هم فرشته بودند ! اما اگر این طور بود ، دیگر امام و راه امام چه بود؟ جبهه

چه بود ؟ مقلب القلوب چه کاره بود ؟ باور کردن این که شهدا از اول فرشته های

دست نیافتنی بودند یک ناامیدی محض برای جوون هاییه که با صد امید می خواهند

برگردند به اصلشون ! اما یادمون باشه ماهی  رو هر وقت از آب بگیری تازه است و

 کافیه فقط یک لحظه برگردی به اصلت تا درک کنی که خدا خودش عاشق خوب ها میشه ...

پی نوشت 2: اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنا من انصاره و اعوانه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 9:37  توسط بی پلاک  | 

 

بسم رب الزهراء ، ام الشهدا

گاهی توی زمین دنیای مادی اون قدر خاکی میشیم که بوی خاک بهشت و

ساکنینش رو فراموش می کنیم ! این تنها بهانه ایه که می تونم برای این

مدت نبودنم بگم !

                                                      *   *   *

سلام داداش محمد !

 خواستم بپرسم خوبی ؟ یاد جمله ی ( شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند )  

افتادم ! خب حقم داری ، چرا که نه !

اگه بدونی جه قدر دلم گرفته ! فکر می کردم خیلی با معرفت باشی ! الان داشتم

یکی از نامه هایی که برای دوست شهیدت نوشته بودی  ـ  قبل از شهادتت  ـ  رو

می خوندم ، بهش گفتی که دستت رو بگیره !  اما انگار هر کی میره ـ اگر به رفاقت

قبولمون داشته باشی ـ رفیقاشو یادش میره ! 

خیلی بیش از حد دنیایی شدم ، کمکم نمی کنی ؟ گاهی دلم از دست خودم

می ترکه ! خیلی خستم ! دستمو نمی گیری ؟ تو رو به غریبی زهرا (س)

دستمو بگیر ! کمکم کن توی راهی که خودت و رفیقات رفتی قدم بزنم !

تا معنی حرفت که می گفتی توی این راه هر چی بیشتر اذیت بشی و

توی سرت بزنند ، حالش بیشتره رو بفهمم !

یه مدت عکس شهید همت روی دیوار اتاقم بود ، گمش کردم ! بیشتر احساس

می کنم خودم گم شدم ! چه گم شدنیم هست ...  خوشا به سعادتت که راهتو

پیدا کردی و رفتی که کنار رفیقات عند بکم ترزقون بشید ! کمکم کن !    

 

                                                                    دوست دار تو ، بی پلاک

 

    

 

خدایا نصیب تمام عاشقان کن که در قهقه مستانه ی خود

در نزد تو روزی داده شوند !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 21:20  توسط بی پلاک  | 

 نمي دونم كجا بود   

تو فكه يا دوعيجي  

تو فاو و يا شلمچه  

تو كرخه يا موسيان 

مهران و يا دهلران   

تو تنگه ي حاجيان 

**************  

كنار هم نشستند 

دست توي دست هم   

 با هم جناق شكستند  

با هم قرار گذاشتن  

قدر همو بدونن 

براي دين بميرن   

براي دين بمونن

با هم قرار گذاشتن  

كه توي زندگيشون 

رفيق باشن و ليكن  

اگه يه روز يكيشون  

پريد و از قفس رفت،  

اون يكي كم نياره 

به پاي اين قرارداد   

زندگيشو بذاره  

**************   

سالها گذشت و اما  

بسيجي هاي باهوش  

نمي ذاشتن كه اون عهد  

هرگز بشه فراموش   

****************  

يه روز يكي ازاون دو  

يه مهر به اون يكي داد 

اون يكي با زرنگي   

                                    مهر رو گرفت و گفت" ياد"

روز ديگه اون يكي   

رفت و شقايقي چيد  

برد و داد به رفيقش   

صورت اونو بوسيد  

گل رو گرفت و گفتش :   

بسيجي دست مريزاد 

قربون دستت داداش   

                                  گل رو گرفت و گفت " ياد "

*************   

عكسهاي يادگاري  

جورابهاي مردونه   

سربندهاي رنگارنگ  

انگشتري و شونه  

اين مي داد به اون يكي 

اون مي داد به اين يكي   

ولي هر كي مي گرفت  

                            مي خنديد و مي گفت " ياد"  

**************  

هي روزها و هفته ها   

از پي هم مي گذشت  

تا كه يه روز صدايي   

اينطور پيچيد توي دشت 

يكي نعره مي كشيد :   

                                  عراقي ها اومدن  

                                  ماسكهاتونو بذارين  

                                  كه شيميايي زدن  

از اون دو تا يكيشون   

در صندوقو گشود ،

ماسك خودش بود ، ولي   

 ماسك رفيقش نبود !   

دستشو برد تو صندوق   

ماسك گازشو برداشت ، 

                                  پريد، روي صورت   

                                  دوست قديمي گذاشت !  

همسنگر قديميش   

دست اونو گرفتش  

هل داد به سمت خودش   

نعره كشيد و گفتش : 

                                  چرا مي خواي ماسكتو   

                                  رو صورتم بذاري  

                                  بذار كه من بپرم   

                                  تو، دو تا دختر داري !  

ولي اون اينجوري گفت:   

                                  تو رو به جون امام  

                                  حرف منو قبول كن   

                                  نگو ماسك رو نمي خوام 

زد زير گريه و گفت :   

اسم امامو نبر 

ماسكو رو صورت بذار   

آبرو ما رو بخر! 

زد زير گوشش و گفت :   

                                 كشكي قسم نخوردم  

                                 بچه ! چرا حاليت نيست   

                                 اسم امامو بردم !  

اون يكي با گريه گفت :   

                                 فقط براي امام !  

                                 اما بدون ، بعد تو   

                                 زندگي رو نمي خوام ! 

*****************   

ماسكو رفيقش گرفت  

گاز توي سنگر اومد   

وقتي مي خواست بپره  

رفيقشو بغل كرد   

لحظه هاي آخرين  

وقتي مي رفتش از هوش   

                                 خنديد و گفت: برادر!  

                                 " يادم تو را فراموش "  

 

 

******************  

آهاي آهاي برادر !   

گوش بده با تو هستم  

يادت مي ياد يه روزي   

باهات جناق شكستم  

تويي كه روزمره گيت   

توي خونه نشونده  

تويي كه بعد چند سال   

هيچي يادت نمونده  

عكسهاي يادگاري  

جورابهاي مردونه  

سربندهاي رنگارنگ   

انگشتري و شونه 

هر چي رو بهت ميدم   

روي زمين مي ندازي 

ميگي همش دروغ بود!   

                      " ياد " نميگي، مي بازي!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای به روزی که بگم : کردم تو را فراموش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:57  توسط بی پلاک  | 

 

همسایه ی خونه ی ما ، یه خانواده ی بهائی بودن که رابطه ی خوبی با هم

داشتیم  ولی چیزی که ناراحت کننده بود این بود که ُ گاهی با خودم فکر

می کردم ُ آخه اینا به این خوبی چرا باید بهائی باشن ؟

بعد از چند سال خونه مون رو عوض کردیم و چند کوچه اون ور تر رفتیم و این

مقدمه ای شد که دیگه کم کم رابطه مون با هم قطع بشه !

یه روز صبح زود وقتی خواستم برم مدرسه ، فرهاد رو از دور دیدم که لاغر تر از قبل

با لباس های نامرتب و ژولیده آرام این ور و اون ور می رفت !

اون روز اهمیت چندانی ندادم اما این وضع تا یک هفته طول کشید و من هر روز

فرهاد رو خسته تر ، ژولیده و نامرتب تر میدیدم ، صورتش رنگ پریده شده بود و

قدم هاش هیچ رمقی نداشت !

رفتم به مادرم این قضیه رو گفتم ، اولش تعجب کرد و گفت شاید درست نباشه

دخالتی بکنیم اما بعدش تصمیمش عوض شد و رفت پیش همسایه ی سابقمون !

وقتی مادرم برگشت ، برق اشک توی چشماش خیلی خوب پیدا بود !

وقتی از فرهاد پرسیدم دیگه اشک ها توان مقاوت نداشتند و البته این حس بعد

از چند دقیقه به من هم انتقال پیدا کرد ! مادر و پدر فرهاد اون رو از خونه بیرون

انداخته بودن و دلیلش هم این بود که فرهاد مسلمون شده بود !

دلیل اشک مادرم رو نمی دونم چی بود اما اشک ها من به خاطر این همه صبر و

استقامت فرهاد بود ، با وجود این که هر روز خسته تر و گرسنه تر می شد اما باز

هم به ایمان خودش پایبند بود ، مادر و پدرش اون رو بیرون انداخته بودن تا شاید به

دین خودشان برگردد اما اون ...

این خبر مثل بمب توی محل ترکید !

وقتی خبر به بسیج محلمون که خیلی فعال و گسترده بود رسید ، با کلی احترام

فرهاد رو مشغول به کار توی بسیج کردن ، بهش جای خواب ، لباس و خلاصه

همه چیز دادن ، خب این کم افتخاری برای یک مسلمان نیست که یک بهائی

دین کامل محمد (ص) ، اسلام را بپذیره !

جنگ تحمیلی شروع شد ، با وجود مخالفت های بسیج ، فرهاد اصرار داشت بره

جبهه و بالاخره موفق شد ؛ یک مدتی دیگه خبری از فرهاد نشد ، فرهادی که الان

 علاوه بر این که قبلا به خاطر این که تنها خانواده ی بهائی ساکن در محله ی

ما بودن ، به خاطر مسلمون شدنش تمام محل می شناختنش و واقعا هم

به خاطر اخلاق و رفتار زیبایی که داشت دوستش داشتند !

بعد از مدت ها ، کامیون سفیدی که مداحی زیبایی درباره ی شهدا گذاشته بود ،

در محله ی ما در حال رفت و آمد بود و همین باعث شد همه ی اهل محل به کوچه

بیان ، روی کامیون عکس چند شهید که از پسر های محل ما بودند ، چسبیده بود

 یکی یکی عکس ها رو نگاه کردم تا وقتی رسیدم به یکی از عکس ها ، از دیدن

 چهره ی معصوم فرهاد دهنم باز ماند ، فکر کردم دارم اشتباه می کنم اما وقتی

 اسم فرهاد رو که زیر عکس نوشته شده بود ، خوندم ، مطمئن شدم  که این ،

 همون فرهاد ، فرهاد عزیز محل ما بود !

این جا بود که علاوه بر خانواده ی شهدا ، تمام محل به گریه افتاده بودند !

بعد از این اتفاق خانواده ی فرهاد از محل ما رفتند و بعد از مدتی توی روزنامه عکس

خانواده ی فرهاد رو دیدم که ضمن ذکر کردن یاد و خاطره ی فرهاد گفته بودند که به

دین بلند مرتبه ی اسلام ایمان آورده اند و پشیمانند از این که چرا با فرهاد آن رفتار را

داشتند و افتخار می کنند که پسری مثل فرهاد داشتند !

فرهاد شهید شد ، فرهادی که تا آخرین لحظه ی زندگانیش نتوانست جسما که هیچ

قلبا هم خانواده اش را در آغوش بگیرد !

فرهادی که یک فریاد درون گوش های بسته ی من بود !

درسته فرهاد شهید شد اما تا سال های سال ، صدای قدم هایش ، حرف ها و

طنین صدایش ، خنده ها و گریه های معصومانه اش در کوچه پس کوچه های محل ما

ماند ، و هنوز دست های مهربانش برای بلند کردن خیلی از زمین افتاده ها آماده

است !     

  

                                                     خاطره ای از خانم ( ز . ا ) با کمی تصرف !

 

                       فرهاد شاید فریاد !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 5:59  توسط بی پلاک  | 

 می فهمم ، خوب می فهمم که هیچ کس نمی تواند به آسانی مثل اون ها بشه ،

اون هایی که بدون هیچ ادعایی رفتند ، چه طور میشه آدم به آسانی از همه چیز

دل بکنه ؟!

به خدا اون ها یه چیزی داشتند که بدون هیچ توقعی برای من و تو رفتند جنگیدن ...

یه چیزی داشتند که الان من ندارم ، که الان از نبود همون چیزه که من غرق گناهم !

یه چیز داشتند ....

ای شهدا برامان فاتحه ای بخوانید که شما زنده اید و ما مرده

در این شکی نیست که خیلی چیز ها داشتند که الان من ندارم اما مهم ترین چیز

این بود که اون ها درک کرده بودند که وقتی خدا میگه شهدا زنده اند یعنی زنده اند

نه مثل من که هنوز نمی تونم خوب درک کنم ، نه مثل من که هنوز از شدت گناه

می ترسم قدمی بردارم ، از ترس این که اگر بمیرم ، حتما میرم جهنم با این همه

گناه ، منی که هنوز درک نکردم اگر خالصانه شهید بشیم ، اولین قطره ی خونمان

که روی زمین می چکد گناهانمون آمرزیده میشه ، هنوز درک نکردم !!!

خدایا این بار دعا می کنم :

اللهم ارزقنی درک الشهادت و بعده سعادت الشهادت فی سبیلک

*  آمین  * 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 17:58  توسط بی پلاک  | 

 

 

شنیده بودم از چشمان دریاییت اما ...

دیروز که در میان صفحات گمشده ، به دنبال عکسهایت بودم ،

دریایی بودنش را بعد از غرق شدن ، چه خوب فهمیدم !!!

وقتی قاب خالیه چشمانت را دیدم ، به یاد سخن های همسرت افتادم :

" ابراهیم چشات چه قدر قشنگن !

چشمای تو خیلی زیباست و خدا چیزای زیبا رو برای ما نمی زاره توی این دنیا 

برای خودش ور میداره !

مطمئنم حاجی تو وقتی شهید میشی سرت جدا میشه

چشاتو خدا می بره !!! "

و چه زیبا می گفت :

چشای ابراهیم من به خاطر این قشنگ بود :

"یکی به خاطر این که هیچ وقت این چشا به گناه واز نشده

دوم این که هر وقت خونه بود سحر پا میشدم می دیدم

چشای قشنگ حاج ابراهیم دارن دم خونه ی خدا چه اشکی می ریزه

من مطمئنم این چشا رو خدا خاطر خواه شده!!! "

و آخر در عملیات خیبر ، از بالای دهانت ، چشانت رفت ...

چشمانت را خدا با قابش برد !!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 14:58  توسط بی پلاک  | 

 

                                       آیاتی از سوره عمران


يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَكُونُواْ كَالَّذِينَ كَفَرُواْ وَقَالُواْ لإِخْوَانِهِمْ إِذَا ضَرَبُواْ فِي الأَرْضِ

 أَوْ كَانُواْ غُزًّى لَّوْ  كَانُواْ عِندَنَا مَا مَاتُواْ وَمَا قُتِلُواْ لِيَجْعَلَ اللّهُ ذَلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ

وَاللّهُ يُحْيِي وَيُمِيتُ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ



آیه 156) :اى کسانى که ايمان آورده‏ايد! همانند کافران نباشيد که چون برادرانشان

به مسافرتى مى‏روند ، يا در جنگ شرکت مى‏کنند

(و از دنيا مى‏روند و يا کشته مى‏شوند)، مى‏گويند: «اگر آنها نزد ما بودند،

نمى‏مردند و کشته نمى‏شدند!» (شما از اين گونه سخنان نگوييد،)

 تا خدا اين حسرت را بر دل آنها  [= کافران‏] بگذارد. خداوند، زنده مى‏کند و مى‏ميراند؛

(و زندگى و مرگ، به دست اوست؛) و خدا به آنچه انجام مى‏دهيد، بيناست .




وَلَئِن قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللّهِ وَرَحْمَةٌ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ



آیه 158) :اگر هم در راه خدا کشته شويد يا بميريد، (زيان نکرده‏ايد؛ زيرا)

 آمرزش و رحمت خدا، از تمام آنچه آنها (در طول عمر خود،) جمع آورى ميکنند، بهتر است!


 


وَلَئِن مُّتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لإِلَى الله تُحْشَرُونَ



آیه 159) :و اگر بميريد يا کشته شويد، به سوى خدا محشور مى‏شويد.

(بنابراين، فانى نمى‏شويد که از فنا، وحشت داشته باشيد.)



قسمتی از آیه 154) :(ای رسول)بگو: «همه کارها (و پيروزيها) به دست خداست!»

آنها در دل خود، چيز را پنهان مى‏دارند که براى تو آشکار نمى‏سازند؛


مى‏گويند: «اگر ما سهمى از پيروزى داشتيم، در اين جا کشته نمى‏شديم!»



بگو: «اگر هم در خانه‏هاى خود بوديد، آنهايى که کشته‏شدن

بر آنها مقرر شده بود، قطعاً به سوى آرامگاه‏هاى خود،

بيرون مى‏آمدند (و آنها را به قتل مى‏رساندند).



و اينها براى اين است که خداوند، آنچه در سينه‏هايتان پنهان داريد، بيازمايد؛

و آنچه را در دلهاى شما (از ايمان) است، خالص گرداند؛ و خداوند از آنچه در درون

سينه‏هاست، با خبر است.


 

نكته ها :



خداوند با بيان دو نكته، به شايعات دلسرد كننده‏ى منافقان كه در آيه‏ى قبل

مطرح شد پاسخ مى‏دهد:

 

دشمن در لباس دلسوزى و حسرت، سمپاشى مى‏كند.



مرگ وحيات بدست اوست. جبهه نرفتن، طول عمر را كم نمى‏كند.



كسى كه در راه خدا گام بردارد، بميرد يا شهيد شود، برنده است.

زيرا او عمر داده، ولى مغفرت و رحمت گرفته است، پس چيزى را نباخته است.



مرگ و شهادت در راه خدا، از همه‏ى دنيا و جمع كردنى‏هاى

آن بهتر است * کسی که زندگی مادی هدف اوست ُ

مرگ و شهادت را خسارت می داند!!!

 

شهادت زیباست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ و حيات، از مقدّرات الهى است، نه آنكه مربوط به جنگ و سفر باشد ...

 منبع : http://www.rahpouyan.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 19:21  توسط بی پلاک  |