نمي دونم كجا بود
تو فكه يا دوعيجي
تو فاو و يا شلمچه
تو كرخه يا موسيان
مهران و يا دهلران
تو تنگه ي حاجيان
**************
كنار هم نشستند
دست توي دست هم
با هم جناق شكستند
با هم قرار گذاشتن
قدر همو بدونن
براي دين بميرن
براي دين بمونن
با هم قرار گذاشتن
كه توي زندگيشون
رفيق باشن و ليكن
اگه يه روز يكيشون
پريد و از قفس رفت،
اون يكي كم نياره
به پاي اين قرارداد
زندگيشو بذاره
**************
سالها گذشت و اما
بسيجي هاي باهوش
نمي ذاشتن كه اون عهد
هرگز بشه فراموش
****************
يه روز يكي ازاون دو
يه مهر به اون يكي داد
اون يكي با زرنگي
مهر رو گرفت و گفت" ياد"
روز ديگه اون يكي
رفت و شقايقي چيد
برد و داد به رفيقش
صورت اونو بوسيد
گل رو گرفت و گفتش :
بسيجي دست مريزاد
قربون دستت داداش
گل رو گرفت و گفت " ياد "
*************
عكسهاي يادگاري
جورابهاي مردونه
سربندهاي رنگارنگ
انگشتري و شونه
اين مي داد به اون يكي
اون مي داد به اين يكي
ولي هر كي مي گرفت
مي خنديد و مي گفت " ياد"
**************
هي روزها و هفته ها
از پي هم مي گذشت
تا كه يه روز صدايي
اينطور پيچيد توي دشت
يكي نعره مي كشيد :
عراقي ها اومدن
ماسكهاتونو بذارين
كه شيميايي زدن
از اون دو تا يكيشون
در صندوقو گشود ،
ماسك خودش بود ، ولي
ماسك رفيقش نبود !
دستشو برد تو صندوق
ماسك گازشو برداشت ،
پريد، روي صورت
دوست قديمي گذاشت !
همسنگر قديميش
دست اونو گرفتش
هل داد به سمت خودش
نعره كشيد و گفتش :
چرا مي خواي ماسكتو
رو صورتم بذاري
بذار كه من بپرم
تو، دو تا دختر داري !
ولي اون اينجوري گفت:
تو رو به جون امام
حرف منو قبول كن
نگو ماسك رو نمي خوام
زد زير گريه و گفت :
اسم امامو نبر
ماسكو رو صورت بذار
آبرو ما رو بخر!
زد زير گوشش و گفت :
كشكي قسم نخوردم
بچه ! چرا حاليت نيست
اسم امامو بردم !
اون يكي با گريه گفت :
فقط براي امام !
اما بدون ، بعد تو
زندگي رو نمي خوام !
*****************
ماسكو رفيقش گرفت
گاز توي سنگر اومد
وقتي مي خواست بپره
رفيقشو بغل كرد
لحظه هاي آخرين
وقتي مي رفتش از هوش
خنديد و گفت: برادر!
" يادم تو را فراموش "

******************
آهاي آهاي برادر !
گوش بده با تو هستم
يادت مي ياد يه روزي
باهات جناق شكستم
تويي كه روزمره گيت
توي خونه نشونده
تويي كه بعد چند سال
هيچي يادت نمونده
عكسهاي يادگاري
جورابهاي مردونه
سربندهاي رنگارنگ
انگشتري و شونه
هر چي رو بهت ميدم
روي زمين مي ندازي
ميگي همش دروغ بود!
" ياد " نميگي، مي بازي!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وای به روزی که بگم : کردم تو را فراموش ![]()
همسایه ی خونه ی ما ، یه خانواده ی بهائی بودن که رابطه ی خوبی با هم
داشتیم ولی چیزی که ناراحت کننده بود این بود که ُ گاهی با خودم فکر
می کردم ُ آخه اینا به این خوبی چرا باید بهائی باشن ؟
بعد از چند سال خونه مون رو عوض کردیم و چند کوچه اون ور تر رفتیم و این
مقدمه ای شد که دیگه کم کم رابطه مون با هم قطع بشه !
یه روز صبح زود وقتی خواستم برم مدرسه ، فرهاد رو از دور دیدم که لاغر تر از قبل
با لباس های نامرتب و ژولیده آرام این ور و اون ور می رفت !
اون روز اهمیت چندانی ندادم اما این وضع تا یک هفته طول کشید و من هر روز
فرهاد رو خسته تر ، ژولیده و نامرتب تر میدیدم ، صورتش رنگ پریده شده بود و
قدم هاش هیچ رمقی نداشت !
رفتم به مادرم این قضیه رو گفتم ، اولش تعجب کرد و گفت شاید درست نباشه
دخالتی بکنیم اما بعدش تصمیمش عوض شد و رفت پیش همسایه ی سابقمون !
وقتی مادرم برگشت ، برق اشک توی چشماش خیلی خوب پیدا بود !
وقتی از فرهاد پرسیدم دیگه اشک ها توان مقاوت نداشتند و البته این حس بعد
از چند دقیقه به من هم انتقال پیدا کرد ! مادر و پدر فرهاد اون رو از خونه بیرون
انداخته بودن و دلیلش هم این بود که فرهاد مسلمون شده بود !
دلیل اشک مادرم رو نمی دونم چی بود اما اشک ها من به خاطر این همه صبر و
استقامت فرهاد بود ، با وجود این که هر روز خسته تر و گرسنه تر می شد اما باز
هم به ایمان خودش پایبند بود ، مادر و پدرش اون رو بیرون انداخته بودن تا شاید به
دین خودشان برگردد اما اون ...
این خبر مثل بمب توی محل ترکید !
وقتی خبر به بسیج محلمون که خیلی فعال و گسترده بود رسید ، با کلی احترام
فرهاد رو مشغول به کار توی بسیج کردن ، بهش جای خواب ، لباس و خلاصه
همه چیز دادن ، خب این کم افتخاری برای یک مسلمان نیست که یک بهائی
دین کامل محمد (ص) ، اسلام را بپذیره !
جنگ تحمیلی شروع شد ، با وجود مخالفت های بسیج ، فرهاد اصرار داشت بره
جبهه و بالاخره موفق شد ؛ یک مدتی دیگه خبری از فرهاد نشد ، فرهادی که الان
علاوه بر این که قبلا به خاطر این که تنها خانواده ی بهائی ساکن در محله ی
ما بودن ، به خاطر مسلمون شدنش تمام محل می شناختنش و واقعا هم
به خاطر اخلاق و رفتار زیبایی که داشت دوستش داشتند !
بعد از مدت ها ، کامیون سفیدی که مداحی زیبایی درباره ی شهدا گذاشته بود ،
در محله ی ما در حال رفت و آمد بود و همین باعث شد همه ی اهل محل به کوچه
بیان ، روی کامیون عکس چند شهید که از پسر های محل ما بودند ، چسبیده بود
یکی یکی عکس ها رو نگاه کردم تا وقتی رسیدم به یکی از عکس ها ، از دیدن
چهره ی معصوم فرهاد دهنم باز ماند ، فکر کردم دارم اشتباه می کنم اما وقتی
اسم فرهاد رو که زیر عکس نوشته شده بود ، خوندم ، مطمئن شدم که این ،
همون فرهاد ، فرهاد عزیز محل ما بود !
این جا بود که علاوه بر خانواده ی شهدا ، تمام محل به گریه افتاده بودند !
بعد از این اتفاق خانواده ی فرهاد از محل ما رفتند و بعد از مدتی توی روزنامه عکس
خانواده ی فرهاد رو دیدم که ضمن ذکر کردن یاد و خاطره ی فرهاد گفته بودند که به
دین بلند مرتبه ی اسلام ایمان آورده اند و پشیمانند از این که چرا با فرهاد آن رفتار را
داشتند و افتخار می کنند که پسری مثل فرهاد داشتند !
فرهاد شهید شد ، فرهادی که تا آخرین لحظه ی زندگانیش نتوانست جسما که هیچ
قلبا هم خانواده اش را در آغوش بگیرد !
فرهادی که یک فریاد درون گوش های بسته ی من بود !
درسته فرهاد شهید شد اما تا سال های سال ، صدای قدم هایش ، حرف ها و
طنین صدایش ، خنده ها و گریه های معصومانه اش در کوچه پس کوچه های محل ما
ماند ، و هنوز دست های مهربانش برای بلند کردن خیلی از زمین افتاده ها آماده
است !
خاطره ای از خانم ( ز . ا ) با کمی تصرف !

می فهمم ، خوب می فهمم که هیچ کس نمی تواند به آسانی مثل اون ها بشه ،
اون هایی که بدون هیچ ادعایی رفتند ، چه طور میشه آدم به آسانی از همه چیز
دل بکنه ؟!
به خدا اون ها یه چیزی داشتند که بدون هیچ توقعی برای من و تو رفتند جنگیدن ...
یه چیزی داشتند که الان من ندارم ، که الان از نبود همون چیزه که من غرق گناهم !
یه چیز داشتند ....
در این شکی نیست که خیلی چیز ها داشتند که الان من ندارم اما مهم ترین چیز
این بود که اون ها درک کرده بودند که وقتی خدا میگه شهدا زنده اند یعنی زنده اند
نه مثل من که هنوز نمی تونم خوب درک کنم ، نه مثل من که هنوز از شدت گناه
می ترسم قدمی بردارم ، از ترس این که اگر بمیرم ، حتما میرم جهنم با این همه
گناه ، منی که هنوز درک نکردم اگر خالصانه شهید بشیم ، اولین قطره ی خونمان
که روی زمین می چکد گناهانمون آمرزیده میشه ، هنوز درک نکردم !!!
خدایا این بار دعا می کنم :
اللهم ارزقنی درک الشهادت و بعده سعادت الشهادت فی سبیلک
* آمین *

شنیده بودم از چشمان دریاییت اما ...
دیروز که در میان صفحات گمشده ، به دنبال عکسهایت بودم ،
دریایی بودنش را بعد از غرق شدن ، چه خوب فهمیدم !!!
وقتی قاب خالیه چشمانت را دیدم ، به یاد سخن های همسرت افتادم :
" ابراهیم چشات چه قدر قشنگن !
چشمای تو خیلی زیباست و خدا چیزای زیبا رو برای ما نمی زاره توی این دنیا
برای خودش ور میداره !
مطمئنم حاجی تو وقتی شهید میشی سرت جدا میشه
چشاتو خدا می بره !!! "
و چه زیبا می گفت :
چشای ابراهیم من به خاطر این قشنگ بود :
"یکی به خاطر این که هیچ وقت این چشا به گناه واز نشده
دوم این که هر وقت خونه بود سحر پا میشدم می دیدم
چشای قشنگ حاج ابراهیم دارن دم خونه ی خدا چه اشکی می ریزه
من مطمئنم این چشا رو خدا خاطر خواه شده!!! "
و آخر در عملیات خیبر ، از بالای دهانت ، چشانت رفت ...
چشمانت را خدا با قابش برد !!!



آیاتی از سوره عمران
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَكُونُواْ كَالَّذِينَ كَفَرُواْ وَقَالُواْ لإِخْوَانِهِمْ إِذَا ضَرَبُواْ فِي الأَرْضِ
أَوْ كَانُواْ غُزًّى لَّوْ كَانُواْ عِندَنَا مَا مَاتُواْ وَمَا قُتِلُواْ لِيَجْعَلَ اللّهُ ذَلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ
وَاللّهُ يُحْيِي وَيُمِيتُ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ
آیه 156) :اى کسانى که ايمان آوردهايد! همانند کافران نباشيد که چون برادرانشان
به مسافرتى مىروند ، يا در جنگ شرکت مىکنند
(و از دنيا مىروند و يا کشته مىشوند)، مىگويند: «اگر آنها نزد ما بودند،
نمىمردند و کشته نمىشدند!» (شما از اين گونه سخنان نگوييد،)
تا خدا اين حسرت را بر دل آنها [= کافران] بگذارد. خداوند، زنده مىکند و مىميراند؛
(و زندگى و مرگ، به دست اوست؛) و خدا به آنچه انجام مىدهيد، بيناست .
وَلَئِن قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللّهِ وَرَحْمَةٌ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ
آیه 158) :اگر هم در راه خدا کشته شويد يا بميريد، (زيان نکردهايد؛ زيرا)
آمرزش و رحمت خدا، از تمام آنچه آنها (در طول عمر خود،) جمع آورى ميکنند، بهتر است!
وَلَئِن مُّتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لإِلَى الله تُحْشَرُونَ
آیه 159) :و اگر بميريد يا کشته شويد، به سوى خدا محشور مىشويد.
(بنابراين، فانى نمىشويد که از فنا، وحشت داشته باشيد.)
قسمتی از آیه 154) :(ای رسول)بگو: «همه کارها (و پيروزيها) به دست خداست!»
آنها در دل خود، چيز را پنهان مىدارند که براى تو آشکار نمىسازند؛
مىگويند: «اگر ما سهمى از پيروزى داشتيم، در اين جا کشته نمىشديم!»
بگو: «اگر هم در خانههاى خود بوديد، آنهايى که کشتهشدن
بر آنها مقرر شده بود، قطعاً به سوى آرامگاههاى خود،
بيرون مىآمدند (و آنها را به قتل مىرساندند).
و اينها براى اين است که خداوند، آنچه در سينههايتان پنهان داريد، بيازمايد؛
و آنچه را در دلهاى شما (از ايمان) است، خالص گرداند؛ و خداوند از آنچه در درون
سينههاست، با خبر است.
نكته ها :
خداوند با بيان دو نكته، به شايعات دلسرد كنندهى منافقان كه در آيهى قبل
مطرح شد پاسخ مىدهد:
دشمن در لباس دلسوزى و حسرت، سمپاشى مىكند.
مرگ وحيات بدست اوست. جبهه نرفتن، طول عمر را كم نمىكند.
كسى كه در راه خدا گام بردارد، بميرد يا شهيد شود، برنده است.
زيرا او عمر داده، ولى مغفرت و رحمت گرفته است، پس چيزى را نباخته است.
مرگ و شهادت در راه خدا، از همهى دنيا و جمع كردنىهاى
آن بهتر است * کسی که زندگی مادی هدف اوست ُ
مرگ و شهادت را خسارت می داند!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرگ و حيات، از مقدّرات الهى است، نه آنكه مربوط به جنگ و سفر باشد ...
منبع : http://www.rahpouyan.com/
می گن خدا چیزای قشنگ رو زود می بره پیشه خودش !!!
اونا رو هم برد ...
شهید محمد عبدی
ولادت : ۲۷ / اردیبهشت / ۱۳۵۵
شهادت : ۱۷ / ۱۱ / ۱۳۷۷
محل دفن : تهران ُ بهشت زهرا ُ قطعه ۵۰ ُ ردیف ۳۷

شهید غلامرضا زوبونی
ولادت : ۵ / مرداد / ۱۳۵۹
شهادت : ۲۳ / فروردین / ۱۳۸۶
محل دفن : تهران ُ بهشت زهرا ُ قطعه ۵۰ ُ ردیف ۲۵
شهید ابراهیم همت
ولادت : ۱۲ / فروردین / ۱۳۳۴
شهادت : ۱۷ / ۱۱ / ۱۳۶۲
محل دفن : گلزار شهدا شهرضا ( بنا به یاد بود : تهران ُ بهشت زهرا ُ قطعه ۲۴

شهید مرتضی آوینی
ولادت : شهریور / ۱۳۲۶
شهادت : ۲۰ / فروردین / ۱۳۷۲
محل دفن :

شهید مهدی باکری
ولادت :۱۳۳۳
شهادت : اسفند / ۱۳۶۳
محل دفن : ( آغوش دریا ) مفقودالاثر

شهید حمید باکری
ولادت : آذر / ۱۳۳۳
شهادت : ۶ / اسفند / ۱۳۶۲
محل دفن : جزیره مجنون / مفقود الاثر

شهید محمد حسین ایزدی
ولادت : ۱۳ / آبان / ۱۳۴۶
شهادت : ۲۲ / ۱۲ / ۱۳۶۶

شهید میرزا یونس کوچک خان جنگلی
ولادت : ۱۲۹۸ ق .
شهادت : ۱۱ / آذر / ۱۳۰۰
محل دفن : رشت ُ سلیمان داراب

شهید مصطفی چمران
ولادت : ۱۳۱۱
شهادت : ۳۱ / خرداد / ۱۳۶۰
محل دفن :دهلاویه

و شهید محمد حسین تسخیری و دیگر عزیزانی که رفتند تا ما باشیم ...